داستان کوتاه


مشخصات

  • جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید
  • کلمات کلیدی: ﻗﻄﺎﺭ ,ﺑﺮﺍﯼ ,ﻣﯽﺁﯾﺪ ,ﺑﺎﺷﯿﻢ، ,ﻣﻨﺘﻈﺮ ,ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ,ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ,ﻓﺮﯾﺰﺭ ﻗﻄﺎﺭ
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


مشخصات


مشخصات


مشخصات

  • جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید
  • کلمات کلیدی: ﻗﻄﺎﺭ ,ﺑﺮﺍﯼ ,ﻣﯽﺁﯾﺪ ,ﺑﺎﺷﯿﻢ، ,ﻣﻨﺘﻈﺮ ,ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ,ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ,ﻓﺮﯾﺰﺭ ﻗﻄﺎﺭ
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.
حتما بخوانید هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند. ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند. در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت. هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمیشد. هواپیما به میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آبها غرق شد... ساعتی بعد :...

داستان کوتاه

مشخصات

ببین تلقین با آدم چی کار میکنه؟ می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یاداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام یکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زیرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود. اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

داستان کوتاه

مشخصات

اگر کسی به اندازه‌ای که دوستش دارید دوستتان ندارد، رابطه‌تان را تا نا کجا ادامه ندهید، به خودتان امید ندهید که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت، اینکه گاهی از طرف او پذیرفته می شوید وگاهی نمی شوید، کلافه تان خواهد کرد، گویی در جا می دوید، هر چقدر تلاش می کنید، به جایی نمی رسید، این نرسیدن دایمی خسته تان می کند، خشمگین می شوید، افسرده می شوید، خودتان را قانع نکنید که اگر دوستم نداشت این همه مدت نمی ماند، او بخاطر خودش با شما مانده، شما با توجه و محبتی که به او می کنید احساس دوست داشتنی بودن به او می دهید، غرورش را می کنید و باعث رشد عزت نفسش می شوید، پس چرا با شما ادامه ندهد؟ وقتی به کسی که دوستتان ندارد نزدیک می شوید، گویی به کاکتوس نزدیک می شوید، هرچه بیشتر نزدیک شوید، بیشتر زخمی می شوید، کاکتوس هایتان را رها کنید.

داستان کوتاه

مشخصات

در شهر وينسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام "ن وفادار!" که داستان جالبی دارد و مردم آنجا با افتخار آنرا تعريف ميکنند در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخير ميکند و مردم به اين قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پيام ميدهد که حاضر است اجازه بدهد فقط ن وبچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترين دارایی خودشان را هم بردارند و بروند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند قيافه فرمانده ديدنی بود وقتی ديد هر زنی شوهر خودش را کول کرده و دارد از قلعه خارج ميشود ...! ن مجرد هم پدر يا برادرشان را حمل ميکردند شاه خنده اش ميگيرد، اما خلف وعده نمی کند و اجازه ميدهد بروند و اين قلعه از آنزمان تا به امروز به نام "قلعه ن وفادار" شناخته ميشود اينکه با ارزش ترين چيز زندگی مردم آنجا پول و چیزهای مادی نبود و اينکه اينقدر باهوش بودند که زندگی عزيزان خود را نجات دادند تحسين برانگيز است

داستان کوتاه

مشخصات

من از صمیم قلب به تک تک آن بچه ها عشق می ورزیدم استاد دانشگاهی از دانشجویان رشته جامعه شناسی خواسته بود تا به کوچه پس کوچه های کثیف و پر جمعیت بالتیمور بروند و سوابق 200 پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنان خواسته بود که نظر و ارزیابی خود درباره آینده همان نوجوانان را در گزارشی به رشته تحریر درآورند. دانشجویان در مورد هر یک از این نوجوانان نوشته بودند: " هیچ شانسی ندارد". بیست و پنج سال پس از این واقعه، استادی دیگر از دانشگاه ضمن برخورد با مدارک و بررسی های این تحقیق از دانشجویان خود می خواهد تا مساله را پیگیری کنند و ببینند چه بر سر آن 200 نوجوان آمده است... دانشجویان دریافتند به استثنای 20 پسری که مرده و یا به محل های دیگر کوچیده بودند، 176 نفر از 180 نفر باقیمانده در شغل های نسبتاً خوبی چون وکالت، طبابت و تجارت مشغول بکار هستند. استاد متعجب می شود و تصمیم می گیرد موضوع را تا اخذ نتیجه نهایی پیگیری کند. همه این مردان در منطقه تحقیق بسر می بردند و از این رو برای استاد این امکان وجود داشت تا تک به تک آنان را ملاقات کرده و بپرسد: "علت موفقیت شما چه بوده است؟" در هر مورد، ‌این پاسخ پراحساس را شنیده بود که: " یک معلمی داشتیم که..." معلم هنوز در قید حیات بود، لذا استاد توانست وی را، که حالا دیگر کاملاً پیر شده بود ولی هنوز هشیاری و ذکاوت از سکناتش می بارید، پیدا کند و فرمول سحرآمیزش را که به وسیله آن توانسته بود این بچه های کوچه پس کوچه های کثیف پائین شهر را به چنان موفقیت هایی برساند، بپرسد. چشمان معلم از شنیدن این سوال برق زده بود و لبانش با لبخندی ملایم به حرکت درآمده بود که: " خیلی ساده است ، من از صمیم قلب به یکایک آن بچه ها عشق می ورزیدم." نویسنده: اریک باترورث

داستان کوتاه

مشخصات

بعضی وقتها اگر نشنویم بیشتر به نفعمان است! چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

داستان کوتاه

مشخصات

بعضی وقتها اگر نشنویم بیشتر به نفعمان است! چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

داستان کوتاه

مشخصات

خودت رو بذار جای این پیرزن... شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هایش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی این شب چله مادر

داستان کوتاه

مشخصات

وقتی سر سفره کسی نشستی مراقب حرف زدنت باش و گرنه این بلا سرت می آید در زمان جوانی، درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من دید. مرا به خانه خود خواند و گوشتی پخته پیش من نهاد که بو گرفته بود و مرا از خوردن آن، کراهت می آمد و رنج می رسید. درویش که آن حالت را در من دید، شرم زده شد و من نیز خجل گشتم. برخاستم و همان روز، با جماعتی از یاران، قصد «قادسیه» کردیم. چون به قادسیه رسیدیم راه گم کردیم و هیچ گوشه ای برای اقامت نیافتیم.  چند روز صبر کردیم تا به شرف هلاک رسیدیم. پس، حال چنان شد که از فرط گرسنگی، سگی به قیمت گران خریدیم و بریان کردیم و لقمه ای از آن، به من دادند. خواستم تا بخورم، حال آن درویش و طعام گندیده یادم آمد. با خود گفتم؛ این ، جزای آن است که این درویش، آن روز از من خجل شد حکایتی از تذکره اولیا نوشته عطار نیشابوری

داستان کوتاه

مشخصات

هوا تاریک بود تنهانوری که میدیدم نور آتیشی بود که هر چند دقیقه ای یکبار هیزم در دلش می انداختم صدای موج های خروشان دریا، همه صداهای اضافی رو قطع کرده بود شب ارام ودلنشینی بود ! سوختن چوب درآتیش و صدای اموج دریا ،شنیدن هردوشون باهم دل انگیز بود صدایی از پشت سر گفت: سیب زمینی تو آتیش انداختی ؟ برگشتم و نگاهش کردم چهره اش را ندیدم.تاریک بود! امد کنارم نشست پرسید چن وقته ؟ گفتم چی؟ چند وقته ؟ گفت چند وقته ممنوع الخروج شدی؟ منظورشو فهمیدم گفتم چند وقتش مهمه نیست ،اینکه تا کی ممنوع الخروج باشم مهمه! گفت مثلا تا کی گفتم تا ابد! گفت اووووه داداش وضعیتت خیطه ! لبخندی زدم و گفتم زندگی هنوز شیرینه! گفت خوشبحالت که انقد شیرین میبینیش. زندگی با زنها شیرینه وقتی نباشه تلخ میشه و وقتی که خودش نخواد باشه از جهنم برات تلخ تره سکوت کردم ! گفت داداش من دهنم تلخه شکلاتی چیزی نداری ؟ گفتم هر بادوم تلخی قابل شیرین شدنه تو باید بلد باشی شیرینش کنی گفت ای آقا مارو ممنوع الورود کرده به قلبش. راستی نگفتی تو چطور ممنوع الخروج شدی! گفتم وقتی دیدمش عاشقش شدم و ممنوع الخروجم کرد! سرش رو انداخت پایین و گفت راستی سیب زمینی هارو هنوز تو آتیش ننداختی ؟ نویسنده: مائده سابیزا

داستان کوتاه

مشخصات

برای مردهای کوچک نویسنده: محمود دولت آبادی طعم لبوی نیم‌گرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود. او همین یک‌دم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزه‌اش خورده بود و حالا داشت رو به خانه‌شان می‌رفت. از کنار سایه‌بان سنگ‌تراش‌ها گذشت و به راه هر شبه‌اش قدم توی کوچة کولی‌ها گذاشت. این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروان‌سرای قدیمی بود، و ...

داستان کوتاه

مشخصات

غلط ننویسیم نویسنده : ابوالحسن نجفی درست بنویسیم . ننویسیم: زجّه!! بنویسیم: ضجّه ننویسیم: فعلن!! بنویسیم: فعلاً ننویسیم: توجیح!! بنویسیم: توجیه ننویسیم: خاهر!! بنویسیم: خواهر ننویسیم: ضمینه!! بنویسیم: زمینه

داستان کوتاه

مشخصات

جواب دکتر حسابی به دانشجویی که ازش التماس دعا داشته...

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی
و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی
به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .


داستان کوتاه

مشخصات

فقط دردش کم باشه ! کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولدپدرم هست ... . - به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . - فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه

مشخصات

چکمه نویسنده:هوشنگ مرادی کرمانی مادر لیلا، روزها، لیلا را می‌گذاشت پیش همسایه و می‌رفت سر كار. او توی كارگاه خیاطی كار می‌كرد. لیلا با بازی می‌كرد. اسم مریم بود. لیلا و مادرش در یكی از اتاقهای خانه مریم زندگی می‌كردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یك سال از او بزرگتر بود. یك روز، عموی مریم برایش عروسكی آورد. آن روز، لیلا و مریم با آن خیلی بازی كردند. عروسك همه‌اش پیش لیلا بود. لیلا دلش می‌خواست عروسك مال خودش باشد. اما، مریم می‌گفت: ـ هر چه دلت می‌خواهد با آن بازی كن. ولی، عروسك مال من است.....

داستان کوتاه

مشخصات

صورتی نویسنده:علی بیرانوند برای هزار و سیصد و نودمین بار که خواست دایره ای به شعاع یک متر را بر روی سنگ فرش پیاده رو دور بزند، ضربان قلبش بالا رفت و پاهای تاول زده اش در همان جا ماندند، دخترک بدون توجه به او صحبت کنان با دوست خود از کنار او گذشتند و پسرک با خود گفت: بدون شک در فضای صورتی که کیفش پر کرده بود، متوجه گل صورتی که به سمت او دراز کرده بودم نشد.

داستان کوتاه

مشخصات

پیاده نویسنده:امین شیرپور تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟ لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید: "خیلی وقته." تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند.

داستان کوتاه

مشخصات

آفتاب پرست نویسنده:آنتوان چخوف گروهبان پلیس آچومیه لوف ، در حالی که شنل تازه اش را به تن کرده است و چیزی زیر بغل دارد، در بازار گشت میزند. پاسبانی مو قرمز که مقداری میوه توقیف شده با خود حمل میکند، به دنبال او در حرکت است. سکوت بر همه جا حکمفرماست. در بازار پرنده پر نمیزند. در و پنجرههای باز مغازه ها نگاه غمگین خود را مثل دهان های گرسنه ای که باز شده باشند، به دنیای بیرون دوخته اند. ناگهان، آچومیه لوف صدای کسی را میشنود که فریاد میزند: پس می خواهی گاز بگیری، ها؟! جانور لعنتی! این روزها سگها دیگر مجا نیستند که گاز بگیرند. وای! وای! جلویش را بگیرید! زوزه سگی به گوش میرسد. آچومیه لوف به جهتی که صدا از آن سو می آید نگاه میکند و سگی را میبیند که جستن به روی پا، از انبار چوب پینچوگین بیرون می دود. مردی با پیراهن سفید، سگ را دنبال می کند.

داستان کوتاه

مشخصات

به گرد کعبه میگردی پریشان؟! گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مرکبی نداشت پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد . تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید. از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالتِ اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند. چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو . مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم بِه زانکه هفتاد بار زیارت آن بنا کنم

داستان کوتاه

مشخصات

" اگر پيش همه شرمنده ام پيش ه رو سفيدم " ●يكي‌ از ثروتمندان‌ ، ميهماني‌ باشكوهي‌ ترتيب‌ داد‌ و از همه‌ي‌ اشراف‌ و مقامات‌ بلندپايه‌ي‌ شهر دعوت‌ كرد تا در ميهماني‌اش‌ شركت‌ كنند. همه‌ي‌ ميهمانان‌ خوشحال‌ به‌نظر مي‌رسيدند. انواع‌ و اقسام‌ غذاها، ميوه‌ها، نوشيدني‌ها، شيريني‌ها و خوردني‌هاي‌ ، براي‌ پذيرايي‌ از ميهمانان‌ آماده‌ شده‌ بود . خدمتگزاران‌ از ميهمانان‌ پذيرايي‌ مي‌كردند. يكي‌ از خدمتگزاران‌ بيمار و ضعيف‌ بود و قدرت‌ حركت‌ زيادي‌ نداشت. به‌ همين‌ دليل‌ كارش‌ اين‌ شده‌ بود كه‌ گوشه‌اي‌ بنشيند و كفش‌ ميهمانان‌ را جفت‌ كند. به‌خاطر بيماري‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ خنديدن‌ و خوش‌آمد گفتن‌ هم‌ نداشت. سرش‌ را پايين‌ انداخته‌ بود و كار خودش‌ را مي‌كرد. ناگهان‌ يكي‌ از ميهمانان‌ با صداي‌ بلندي‌ گفت: "ساعتم! ساعت‌ طلاي‌ گران‌قيمتم‌ نيست." ميهمانان‌ دور مردي‌ كه‌ ساعت‌ طلايش‌ گم‌ شده‌ بود، جمع‌ شدند و هركس‌ حرفي‌ مي‌زد: مطمئن‌ هستيد كه‌ آن‌ را با خودتان‌ آورده‌ بوديد؟ نكند ساعتتان‌ را توي‌ خانه‌ي‌ خودتان‌ جا گذاشته‌ باشيد.

داستان کوتاه

مشخصات

شیوانا استاد معرفت بود و بسیاری از مردم عادی، از راه های دور و نزدیک نزد او می آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت : - که از زندگی شویی اش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه شویی او و همسرش درست است و یا این که او می تواند راه حل دیگری برای خلاصی از این درد جانکاه پیدا کند؟! در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری می شدند. شیوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بیرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. یکی از پرنده ها پر کشید و مانند تیری که از چله کمان رها می شود در فضا گم شد. قفس تحمل

داستان کوتاه

مشخصات

درست اگر نگاه کنیم می بینیم که همین عکس ها، سلفی ها دروغ را به ما یاد داده ند همین " نه توی این عکس چاق افتادم " " توی این عکس لاغر " همین " چشم هایم توی این عکس درشت آمده " همین " نور به پوستم خورده و سفید نشان می دهد " همین " دماغم اینجا گنده افتاده " هاست... که به ما آموخت چگونه به دروغ زیبا باشیم و زیبایی را تنها در همان قیافه و عکس هایمان خلاصه کنیم و صد افسوس و حیف که ندانستیم گاهی دروغ را زشتی را نامردی و ناجوانمردی را پشت ظاهر زیبای عکس هایمان پنهان می کنیم و چه خوب می شد اگر کمی می پنداشتیم و پیش خود می گفتیم: این جا دروغی گفتم آن جا دلی شکستم و هزار جور گناهی را که از خودمان نمی بینیم و ای کاش با چشم های شسته ای که سهراب می گفت: جور دیگر می دیدیم... نویسنده: محمد فرزین

داستان کوتاه

مشخصات

زوجی که حتی یک اختلاف هم باهم نداشتند رازشان را فاش کردند! روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای رومه‌های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند. سردبیر می‌پرسد: " آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟ شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد می‌آورد و می‌گوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست". بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست". ‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش‌را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟" همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست.....!

داستان کوتاه

مشخصات

اولین کسي که از آمدن غریبه باخبر شد، ارجاسب بود و ماده سگِ لنگش. سگ به محض دیدن او از جایش نیم¬خیز شد و پشت سر هم بنای واق واق گذاشت. ترس مبهمی در صدایش بود. بعد هم زوزه کشید. غریبه اعتنایی نکرد. انگار صدایش را نمی¬شنید. نزدیکش که رسید، ی ایستاد، نگاهی به دور و اطراف انداخت، لحظه¬ای به هیکل نحیف سگ خیره شد و سیگاری از جیب پیراهنش در آورد و کنج لبش گذاشت. سگ که دید سر و صدایش فایده¬ای ندارد، از خودش وا رفت. یکی دو لوكه¬ کوتاه کشید و بعد هم سر جایش لمید. اما هشیار بود و حرکات غریبه را زیر نظر داشت. تا پاسی از شب گذشته را سگ¬های آبادی ¬نالیده بودند. یکی که می¬نالید، پشت سرش سگهاي ديگر هم دم مي¬گرفتند. و بعد باد افتاده بود میان کوکنارهای سراشیب کوه. ناله¬ سگ¬ها و زوزه¬ باد كه فرو نشست، غیغوجه¬ای افتاد میان نخلستان¬ها. صدای دهل و تمبک ن و مردانی که به آوازی غریب دست¬افشانی می¬کردند. و در آخر طنین گام¬هایی گم بر پشت¬بام¬ها و لرزش هندرسک¬ها. و از آن پس تموج دیوانه¬وار گزها و کهورک¬ها. سحرگاه هیچ خروسی اذان نگفته بود. انگاری گرد مرگ بر گلویشان پاشیده باشند. و خورشید غبارآلوده و گرم از پشت کوه¬های خاکسترین سر برآورده بود. غریبه نویسنده: قاسم شکری

داستان کوتاه

مشخصات

حتی چراغای روشنم برای اوناخاموشه. دلشون زندگی میخواد اما زندگی کردنشونم مردگیه پنجره ها رو وا می کنن بسته میشه....‌‌‌‌...اصلا می بندن پنجره هاشونو می بندن تامبادا رویاپردازی کنن ته جیبشون همیشه خالیه خودشون آسمونن اما دستاشون به رنگ شبه علی همیشه باهاشونه،هرجا میرن کنارشونه،انگاری ازخودشونه. خنده مادرش آرزوشه اما برای رسیدن به آرزوش خنده باید ازلبای خودش کناربره توفکرشیرخشک بچشه اما حتی گیرآوردن شیرخشک هم به قیمت خشک شدن خودش تموم میشه،خوشبختی همسرشو میخواد امااون فقط یه کارگره. خیلیاسدراه علی میشن امااون پس میزنه،کاری به حرف نداره کاری به هوانداره کاری به زمین هم نداره،علی اگه مجبوربشه پس مونده غذای بقیه روهم میخوره شایدفقط برای اینکه خیلیا باورشون بشه علی هنوزهست. کتاباش گوشه کتابخونه خاک خورده،اهل کتاب بود امادیگه نیست .......... اصلاکتاب به چه درد علی میخوره،به چه درد دوستاش میخوره،علی زندگی رو از نزدیک لمس کرده ولی طعمشو نچشیده،بله.....علی کارگره. نویسنده: هاجرمصطفایی داستان:به رنگ شب

داستان کوتاه

مشخصات

کدامیک وفادارترند؟روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند... بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟ سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...

داستان کوتاه

مشخصات

نصف شب است. به دو تخت دیگر نگاه می کنم، پشتشان به من. نگاهم را برمیگردانم. توریهای پشت پنجره نفسم را بند می آورد. درد امانم را می برد. سرم را نزدیک پنجره می برم و پیشانیم را به لبه ی سنگ می کشم. آرام از کنار پیشانیم تا وسطش. درد امانم را بریده است. اما سرم درد نمی کند. بلند می شوم یادم افتاده، باید همه را بنویسم. یک خودکار بر می دارم و از دستهایم شروع می کنم. شب به صبح نزدیک می شود، ده خط در میان از ذهنم جا می اندازم. یادم می آید اما جا می اندازم. بدن من کوچک است ولی کار من تمامی ندارد. سینها هایم خون چکان. متورم. به پاهایم می رسم. حتی کف پاهایم خطهای خون آلود و کبود می کشم. خودکار من آبی است. درد امانم را بریده است اما بدنم درد نمی کند. آرامم. صبح شده است، گویا. تشنه هستم. دو تخت دیگر پشتشان به من است، هنوز. با پای برهنه، و برهنه به آب سرد کن نزدیک می شوم. دو نفر از ایستگاه پرستاری به من نزدیک می شوند اما مبهوت سرجایشان می ایستند. سومی می آید و جیغ می زند جذام. جذام نویسنده: شیوا سبحانی

داستان کوتاه

مشخصات

ـ " تو نمی فهمی." ـ" دیوونه شدی، رضا. به خدا دیوونه شدی. مشاعرتو از دست دادی. خب یه اتفاقی افتاد. آره، قبول دارم. سخت بود.. ولی برادر من، گذشت.. باید بگذری.." رضا، سرش را به آرامی به چپ و راست تکان داد و زیر لب تکرار کرد:" تو نمی فهمی." چرخ دستی شبکه دار فلزی را بین راهروهای رنگین موادغذایی فروشگاه هدایت کرد و نگاهش روی برچسب های قیمت در حرکت بود. به قسمت غذاهای کنسروی که رسید، مکثی کرد و بی توجه به مسئول راهرو که به سبد خریدش خیره شده بود، تمام موادغذایی و بهداشتی را بیرون آورد و چید کنار قفسه ها. نگاه خیره ی مسئول راهرو بین دستانش و اجناس تلمبار شده در نوسان بود. چشمانش را تنگ کرد و به سمت قفسه ی کوچکی که برچسب ( غذای حیوانات ) داشت خیز برداشت و با ولع قوطی ها را ریخت داخل سبد. مطرود نویسنده: بهاره ارشد ریاحی

داستان کوتاه

مشخصات

دشستان بی خانمها کجاست؟ نویسنده: محمد غزنویان یک هفته را مثل موجودی در حال احتضار گذراندم. گفتم بگذار خودش بیاید و مثل بختک رویم بیفتد. مدتها بود که مورد خطابش قرار نگرفته بودم. تمرینات زیادی را از سر گذراندم تا از خودم دورش کنم. وحالا که خودم با پای خودم به اسقبالش می رفتم مگر می شد از خیرم بگذرد. انتظارم ساعتی بیش نپائید که آمد و مثل لکاته های توی خندق ناصری خودش را انداخت رویم. و من هم خودم را وا دادم تا ببینم چه کار می کند و چه جور تحریکم می کند. برایش مثل آب خوردن بود که پیدایش کند. دستش را بی هوا برد روی خانه! چشمم را که باز کردم دیدم حاج ابوالفضل ساوه، مثل ارباب از پائین پله ها نعره می زند که :

داستان کوتاه

مشخصات

زنگ ها برای کی به صدا در میایند؟ نویسنده: مرتضی ملک محمدی از روی کنجکاوی. از روی بی صبری. از روی دربه دری. از روی بی کسی. اصلا به تو چه حتما برای خودم دلیلی داشتم. حتما برای خودم دلیل قانع کننده ای داشتم وگرنه مریض نیستم که زنگ یک خانه را فشار بدهم و بدوم. بزنم به چاک. نفس نفس بزنم. ترس و دلهره را به جان بخرم. حتما دلیل قانع کننده ای داشتم. ولی آیا حتما باید برای کسی توضیح بدهم. راستش من همیشه از توضیح دادن بدم می آمده. توضیح.برای چه؟ برای اینکه زنگ در یک خانه را زده ام و بعدش زده ام به چاک. باید چکار میکردم. می ایستادم تا اینکه بیایید دم در و یک قبض برق یا گاز تحویلتان می دادم؟ قبضم کجا بود. بچه نبودم. بچه نیستم. مگر برای فشردن یک زنگ باید چقدر سن داشت؟

داستان کوتاه

مشخصات

مینی بوس، تپه ها و درخت های کنار جاده را جا می گذارد. آفتاب از بالای سرمان یواش یواش خودش را عقب می کشد، یکی از مسافرها داد می زند " برای سلامتی آقای راننده صلوات". عرق از شقیقه هایم چکه چکه می ریزد توی یقه پیراهنم. تابستان که آفتاب می آید وسط آسمان و گرما می رسد به اوج خودش، آدم فقط به یک چیز فکر می کند آن هم اینکه خودش را بیاندازد توی آب خنک حوض و حسابی آب تنی کند. هوا که خنک می شود مسافرها سر حال می آیند هرچند بعضی هاشان هنوز توی چرت اند. از وقتی حرکت کرده ایم چشمم به شیشه است. درخت ها و تپه ها را می بینم که تند و تند از پشت شیشه ها فرار می کنند و هوا خودش را محکم می کوبد به شیشه و صدای جیغش چرت آدم را پاره می کند . پشت شیشه تصویر مبهم خودم را می بینم که با من غریبه است. #گنبد #ناهید_شاه_محمدی

داستان کوتاه

مشخصات

کاسه آش دستم بود و می رفتم سمت خانه ی پیرمرد، چند سالی است که همسایه ایم. هر وقت مادرم غذایی می پزد از من می خواهد که برای پیرمرد همسایه ببرم. از پله ها پایین آمدم، رسیدم به خانه پیرمرد. زنگ زدم و منتظر ماندم تا در را باز کند. مثل همیشه چند دقیقه طول کشید تا در باز شد. پیرمرد با بلوز خاکستری چهار خانه، شلوار مشکی با راه های سفید، موهای مثل برف سفیدش، عینک ته استکانی که آبی بودن چشم هایش را نمایان کرده بود، چین و چروک هایی که بر صورت و دست هایش نقش بسته بود و عصای قهوه ای رنگش که مدام با لرزش دستش تکان می خورد جلویم ظاهر شد. احساس کردم بار اول است او را می بینم، سلام کردم. برعکس دفعات قبلی که برخوردها و حتی تعارفاتمان رسمی بود این بار خیلی صمیمانه دعوتم کرد داخل. کاسه ی آش را روی میز گذاشتم و نشستم. چشمم به تزئینات خانه اش افتاد. برایم جالب بود. #لالایی_آرام_بخش #سعیده_مهرابی_فرد

داستان کوتاه

مشخصات

راستی!چه کسی کریم است؟ درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور .داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. ان کریم به تو چقدر داده است. به من چی داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود گفت چه میخواهی؟ درویش گفت همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسیکه میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی کرد. به کریم خان زند گفت نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

داستان کوتاه

مشخصات

اول چند صدا با هم بلند می شود، بعد همه از جا کنده می شویم. کف دمپایی آمنه دختر حاج اصغر است که رفته روی یک چیز لیز، سکندری خورده و سبد ظرف ها از دستش افتاده روی زمین، صدای شکستن ظرف های چینی، افتادن ظرف های روی و مسی فضای حیاط خانه را پر کرده و همه ی آدم های خانه ی بزرگ را از اتاق ها میکشد بیرون. همه دور تا دور آمنه جمع می شویم و پچ پچ می افتد بین همه و از هم یک سوال می پرسیم: "چی شده؟" از آمنه می پرسم: "چرا افتادی؟" اما قبل از اینکه جوابی بشنوم چشمم به آن ماده چسبناک کش آمده روی زمین که یک سرش به کف دمپایی آمنه چسبیده و سر دیگرش به کف حیاط، می افتد. با تعجب می پرسم: "این چیه؟" فکر کردم شاید سقز باشد، اما نیست. یا شاید شکلات است، اما نیست. ولی چند تا مورچه به آن چسبیده اند. این بار با صدایی از ته گلویم و با یک نگاه همه را دور میزنم و می گویم: "توی این بی صاحاب مونده هیچکس نیست دو کلمه جواب بده؟" #تیمم #ویدا شفاف

داستان کوتاه

مشخصات

اینسرت دستم می رود به طرف عروسکی چراغ مطالعه و نور پر سویش خاموش می شود. باز هم اینسرت تصویر یک دختر بر می خورد توی کلوزآپ شات نگاهم و قلبم به شماره می افتد. این اولین بار نیست که چنین می شود. نور ماه فید اوت می شود. با صدای قوقولی قوقوی خروس نوک سیاه محله. فول شاتم به بی کلوزآپ شات خود در آیینه ی چسبیده به دیوار سفید می نگرد. زیرا دیشب را خوب نخوابیدم. سفیدک چشم هایم خون مردگی را تجربه کرده اند در کلوزآپی آن دختر. درحالیکه در حال قدم زدن به دور آرک خود هستم و پنجره ی سبزرنگ را به درون هستی، لانگ شات می کنم و بوی نسیم بهاری ریش های چین و چروک خورده را به باد می سپارد از کابوس ناهنجار آن دختر؛ در تفکر اندیشه ی آمدن به اِکستریم لانگ شات تپه ها و کوه های به رخ کشیده شده و ثابت قدم، به اوج؛ پن می شود. آن روزی که مرگ دستفروش به روی سن می رود. و من در بین تماشاچیان در خیال یک روایت ذهنی. چشم هایم به روی بازی مادرم خفه می شود در سوزش تبی که هذیان می گفت و توجه من به سوی دختری می رود که در عاشقی مادرم داشت می نواخت. تصویر نویسنده: لیلا جعفرزاده

داستان کوتاه

مشخصات

قلبم مشت شده و به سینه ام ضربه می زند، ترس نمی گذارد پشت سرم را نگاه کنم و مجبورم می کند بدوم. مغازه ها، چراغ های برق، مثل باد از جلوی چشمانم می گذرند. به آن طرف خیابان می روم، به دویدنم ادامه می دهم، صدای جیغ ترمز ماشینی در گوشم می پیچد، برخورد سنگین چیزی برای لحظه ای نفسم را می گیرد. بوق های مکررش بر سکوت خیابان چنگ می زند. پشت سرم را نگاه می کنم، کسی رو به پشت، دورتر از ماشین، روی زمین افتاده! مرده یا هنوز نفس می کشد؟ راننده دست و پایش را گم کرده، سرش را به اطراف می چرخاند و در جلوی چشمانم غیب می شود، با خودش فکر می کند که کسی او را ندیده، اما نمی داند که من او را دیده ام. چه کسی این موقع شب در این خیابان بود؟ شاید از سرعت دویدنم حضور شخص دیگری را نفهمیدم.... خیابان ۲۳ ندا نظری

داستان کوتاه

مشخصات

از اینجا که نگاه کنی، ته جاده را که بگیری، ده زیر نور آفتاب برق می زند انگار همه ی آدم ها، خانه ها، درخت ها، حتی پسر کل حسین هم توی گرما آب می شوند و بخارشان توی هوا بالا می رود. محو می شوند و دیگر نیستند. گمانم خیالاتی شده ام. توی این هوای گرم هیچ هم بعید نیست. چشم هام را روی هم می فشارم. اینطور موقع ها آدم دلش هندوانه یخی می خواهد. رو به جاده که نگاه کنی یک سرش می رسد به شهر و سر دیگرش به دار آبی. کمی آنطرف تر هم توی همان جاده ای که می رسد به شهر، شهری ها آمده اند و دارند مسجد می سازند برای اهالی ده. هنوز نیمه کاره است ولی امام زاده کنارش سال هاست که بوده. دار آبی نویسنده: یاسمن دارابی

داستان کوتاه

مشخصات

ص تمام تنم عرق کرده و اعصابم دارد از گرما خرد می شود. دارم از خستگی می میرم. دلم می خواهد با خیال راحت بخوابم، اما انگار همه چیز دست به دست هم داده که من نخوابم. و هیچ چیز به اندازه نور چراغ هال که مدام روشن می شود اعصابم را خرد نمی کند. حا لم دیگر دارد ازش به هم می خورد. انگار که هیچ چیز حالیش نیست، نه سرما را می فهمد نه گرما را، نه گرسنگی نه خستگی را. یادش می رود غذا بپزد و اگر هم می پزد، حتمن یکی چیزیش کم است. تازه اگر نسوزد. لباس های شسته هم آن قدر توی لباسشویی می ماند که بوی گندش همه خانه را بر می دارد. می پرسی چرا؟ می گوید: «حواسم نبود فراموش کردم» خانه جارو نمی شود، روی همه چیز یک وجب خاک نشسته و محا ل است چیزی بهش بسپاری یا کاری ازش بخواهی و انجام بدهد. همیشه می گوید: « یادم نبود. اصلن حواسم نبود. اونقدر رفته بودم تو نخ آرایش و لباس که نفهمیدم وقت چطور گذشت.» آخر هر ماه یادداشت می گذارم که وقتی آمدی خانه شارژ ساختمان را بده. وقتی می آید می گوید: «وای دیدی یادم رفت» شما او را ندیده اید؟ نویسنده: رخشان رادفر

داستان کوتاه

مشخصات

چهل دقیقه است که انگشتام لای پرده پنجره گیر کرده. هیچ کس اینجا نیست. زمین و زمان سکوت کردن. اما هنوز توی گوش من صدای پوتین سربازهاست. - به چی نگاه می کنی؟ - به این گندم های زرد که وقت درو کردنشونه. ماریا یک کوزه پر از آب بغل کرده و سکه های حاشیه ی روسریش جینگ جینگ می کنن. کوزه آبو می ذاره گوشه آشپزخانه و میره. اینجا آب لوله هست اما فکر کنم می دونه که من آب چشمه رو دوست دارم. حتی روم نشد ازش تشکر کنم. آب چشمه! باز هم گرما. اینجا آب چشمه چقدر خنکه. خنک شدم. چه چیزی گم کردم که اومدم توی این بیابان. واقعا گم کردم، توی جیبم نیست. کلاغ ها نویسنده: نرگس سپه وند

داستان کوتاه

مشخصات

آقای اشرف سرسه ضلعی اش را به طرف ام کج کرد. (( پسر .چرا توی آن گوشه ی لجن بق نشسته ای و هیچ حرفی نمی زنی )) دلم مي خواست به گوش هایش که مانند گوش های فیل پهن بودند ، رشته ای نخ گره بزنم و به هوا بفرستم اش . يا به پاهای ش روبانی آویزان ببندم تا از بازی با او توی هوا لذت ببرم. با صدای آقاي اشرف دستهای ام را که با اشتياق به نخ چسبیده بودند کندم و سرم را از یقه ی بیرهن ام بیرون آوردم . چراغ راهنما نویسنده: محمدرضا محمدزادگان

داستان کوتاه

مشخصات

به فرنگ می‌‌روی؟ كنسرو ماهی را فراموش نكن! این تن ماهی جنوب چه دلگرمی عجیبی به آدم می‌دهد وقتی سفر طولانی‌ست. این تن ماهی جنوب و هزارتوهای بورخس وقتی توی ساك كنار هم افتاده‌اند و تو آن بالا از مرز رد می‌شوی چه طناب عجیبی می‌شود بین زبانت و هرجای دنیا كه می‌روی. این تن ماهی جنوب كه جلوی «تاریخ مصرف‌»اش هیچ تاریخی نوشته نشده و كلمه‌های فارسی‌‌ای كه در هزارتوهای كسی می‌لولند انگار همین‌طور كش می‌آیند و تو همین‌طور دور می‌شوی. از تهران‌كش آمده‌ای تا جایی كه نمی‌دانی‌اش. حالا فاصله گرفته‌ای، یك ساعتی می‌شود گره‌ها شل شده‌اند، كمی آمده‌اند عقب‌تر از معمول، غذا را كه می‌آورند، بی‌جهت فكر می‌كنی گرسنه‌‌ای و كتاب را كنار می‌گذاری. بعد از غذا چند مرز دیگر را هم رد كرده‌ای و گره‌ها باز شده‌اند روسری‌ها آمده‌اند عقب، چندتایی هم افتاده‌اند. عده‌ای كیهان می‌‌خوانند، بعضی هم مشغول آرایش‌اند. این كه مرز آلمان و فرانسه چه طور یك گره را آن هم آن بالا باز می‌كند چیز عجیبی نیست؟ هزار توهای یك شرقی باید چیز عجیب‌تری باشد. در ساك را باز می‌كنی و كتاب را می‌‌فرستی كنار همان كنسرو ماهی جنوب كه نگران تاریخ مصرفش بودی. فراموش كن. خب یك چیزهایی تاریخ مصرف دارد یك چیزهایی ندارد. #به_فرنگ_میروی

داستان کوتاه

مشخصات

آقای افشار،... دسته‌گل‌ها رو آوردن، می‌خواید چندتاش رو با خودمون ببریم؟ من و مامان، خانه‌ی پدربزرگیم. همه منتظر خاله‌ام هستیم كه رفته است مدرسه‌اش برای گرفتن كارنامه‌ی ثلث سوم و دیر كرده. از پدربزرگ قول گرفته كه برایش دوچرخه بخرد و او هم شرط گذاشته كه باید یك‌ضرب قبول شود. سال چهارم دبیرستان است و از او هیچ بعید نیست كه تا شب خانه نیاید. ولی نه به‌خاطر چندتا تجدیدی، چون كسی كه شب امتحان مثلثات، "امشب اشكی می‌ریزد" بخواند، نباید چندتا نمره‌ی تك شرمنده‌اش كند. یواشكیِ مامان، مجله‌ی زن روز را از كیفش بیرون می‌كشم و می‌روم به باغچه. نزدیك ظهر است. روی جلد، عكس زنی ‌است با لباس قرمز كه چمدان كوچك ولی انگار سنگینی را دست گرفته؛ كنارش نوشته: "دختر شایسته‌ی ایران به مسابقه‌ی بین‌المللی رفت." خاله‌ام اگر این را ببیند، حتماً از حسادت مجله را ورق هم نمی‌زند. بدون اجازه‌ی پدربزرگ، مادربزرگ را راضی كرده بود كه در مسابقه شركت كند. شبی كه در مرحله‌ی اول پذیرفته شده بود، آن‌قدر خوشحال بود كه در باغچه می‌رقصید. اما آخر سر، هیجانِ زیاد كار دستش داد و پدربزرگ فهمید و همان شب -با این‌كه ما خانه‌شان بودیم‌ـ خاله‌ام را كتك مفصلی زد. یادم است پدربزرگ سرخ شده بود و فریاد می‌كشید. یادم است پدر، به خواهش مامان، بسیار محتاط، دخالت كرد و جلوی پدربزرگ را گرفت تا خاله‌ام توانست، گریان، به باغچه فرار كند. (دلم می‌خواست جای پدرم بود.) ولی پدربزرگ آرام نشد و رفت سراغ كمدش و همه‌ی رژها و باقی وسایل آرایشش را شكست و همه را پرت كرد در حیاط. صفتی كه آن موقع به خاله‌ام داد، هنوز به خاطرم مانده است. رفتم از حیاط، مداد چشم‌اش كه سالم مانده بود را برداشتم و رفتم به باغچه؛ تكیه داده بود به درخت گیلاس. باغچه تاریك بود و او هم، پشت به نور نشسته بود؛ صورت‌اش را نمی‌دیدم. كنارش زانو زدم و گفتم: "بیا، این ‌یكی سالم مونده." در پاسخ گفت: "گم‌شو." احساس كردم از پدرم متنفرم. #سنگ_سرد

داستان کوتاه

مشخصات

صبحی نو در رکاب پاییز است رفتند گذشته ها آینده هنوز هم، در ابهام آویز است... این رنگ های بر نقاشی گویای حال این پاییزَند بیت هایی، ز گزند عشق می‌خوانم! قلم ها رقصیدند رنگ های نقیض آویختند ابر ها را امیدی نیست بهر گریستن آن سوی کوچ پرنده های مدادی باید ندایی بنویسد پاییز غرق عشقی بود نسیم سردی ز آن سوی زمستان آمد جدایی آموخت تن زرد برگ ها لرزید رفت باران... قطره های وقت، نقاب نهانی بر این ابر هاست آری ز زمانی که عشق رفت، زمستانی پشت این برگ هاست سیاهی روی بیت ها رنگ زند آرام... کور کند و گوید کجاست پاییز؟! پاییز شعر های آن سهراب! توطئه دیگری فصل هاست... ‌شب یلدا به درازایی کشید گل های بهار گرمی شهریور یخی بودن دی پاییز نویی ساخت... اگر دلگیر است اگر کنار آفتابی، نسیمی ز سوی برف می آید توطئه ديگری فصل هاست #امیرحسین_کیان #پاییز

داستان کوتاه

مشخصات

در اتاق را بست، پرده‌ی پنجره بسته را کشید. با دستمال سفید، غبار نشسته بر روی ضبط صوت را پاک کرد و پیچ ضبط صوت را پیچاند. همراه با صدای ضبط صوت پنجره‌ها هم صدایشان درآمد. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. دست‌هایش را از هم باز کرد و روی انگشت‌های پایش ایستاد. مربی درون هاله‌ای آبی رن روی صندلی‌اش نشسته بود. اخم کرد و جلو آمد و با عصبانیت گفت: «چند بار باید بگویم اول پاهایت را باز کن.» پاهایش را باز کرد. مربی با صدای کلفت و مردانه‌اش فریاد زد: «بیشتر باز کن». پاهایش را بیشتر بازکرد. 65، 90، 120 درجه. فریاد زد: «نمی‌تونم، بیشتر از این باز نمیشه.» #ستون_های_دنیا #لیلا_غلامی

داستان کوتاه

مشخصات

خودم را کنار عکسم گذاشته‌ام. ابعاد عکس من سه در چهار است. شبیه من نیست، چشمانش شفاف است و نوری مربعی توی نی‌نی‌اش جا خوش کرده. لکه‌های روی صورتم پاک شده‌اند. خال گوشتی کنار لبم توی ذوق می‌زند. نزدیکش می‌شوم، انگشتم را روی سرش می‌کشم و دهانم را جمع می‌کنم. مقنه کج و کوله‌اش تکانی می‌خورد و سرش را کج می‌کند... خودش را کنار می‌کشد، اخم‌هایش را توی هم می‌کند و به دستانم زل می‌زند. می‌گویم: مادر خودش گفت برو... #من #پریسا_جلیلیان

داستان کوتاه

مشخصات

چند وقتی است که اصغر آقا از این محله رفته و دیگر ما می‌توانیم توی میدان راحت بازی کنیم. ای کاش اصغر آقا تابستان می‌رفت و ما می‌توانستیم همه‌ی تابستان را توی میدان بازی کنیم. حالا که باید باشد نیست، ولی وقتی که نباید باشد هست. مدرسه‌ها دو ماه است که شروع شده‌اند و دیگر کسی نمی‌آید بازی کنیم. همه‌شان مدرسه را بهانه کرده‌اند که بازی نکنند و ساعت‌ها بنشینند پای کامپیوتر و الکی بازی کنند و یا این که فوقش بروند توی بلوار لم بدهند، دلستر بخورند و هی فک بزنند. حالم از این کارهای‌شان به هم می‌خورد. صدای زنگ تلفن می‌آید. #صدای_قرچ_قرچ_برف_ها

داستان کوتاه

مشخصات

چند ساعت پیش فکر نمی‌کردم کارم به اینجا بکشد، بیشتر فکر می‌کردم بالای سر کسی که معلوم نیست کِی به هوش می‌آید بمانم و از ناراحتی و درماندگی زل بزنم به در و دیوار اتاق. نه اینکه نصف شب توی قبرستان از ترس و سرما به خودم بپیچم. #زیر_ناخن_ماه #امیر_شیرپور

داستان کوتاه

مشخصات

"سلام خانم... من عموی محمد كشاورز دالینی هستم، همكلاس شما در دوران دانشگاه. باید حتماً شما را ببینم. محل كار شما را می‌دانم. فردا ساعت نه صبح آنجا هستم. اگر تشریف ندارید به من اطلاع بدهید و در غیر این صورت فردا شما را خواهم دید." این صدای ضبط شده‌ای بود كه از پیغام‌گیر تلفن می‌آمد. خریدهایم را توی یخچال جا دادم و دوباره دكمه‌ی پیغام‌گیر تلفن را زدم. نوار به عقب برگشت و باز تكرار شد و همانطور كه سیب سبز را گاز می‌زدم شماره‌ی تماس را از روی صفحه‌ی تلفن یادداشت كردم. #چنر #مینا_هژبری

داستان کوتاه

مشخصات

یک هفته است رسیده‌ام. خیلی سرد است. باید عادت کنم وگرنه همین سه چهارماه هم سخت می‌گذرد. نزدیک مرز است. گفته بودم، اما فکر نمی‌کردم به این نزدیکی باشد. این کوه‌‌های سفید روبرو را که رد کنی می‌افتی وسطِ کرکوک. آدم‌های کم حرفی هستند. گرم نمی‌گیرند. سرایدار بهداری فارسی بلد نیست. همان روز اول، سر صبح، ناغافل آمد روی سرم. اسمش کریم است. جثه ریزی دارد. زبانش هم بفهمی نفهمی می‌گیرد. خواب بودم که دیدم یکی شانه‌‌هام را تکان ‌می‌دهد. گفتم: بله؟ چیزی می‌خواستی؟ به کردی چیز‌هایی گفت که نفهمیدم. گفتم فارسی بلدی؟ بعد یک دفعه غیبش زد. #میان_حفره_های_خالی #پیمان_اسماعیلی

داستان کوتاه

مشخصات

- آبی کبالت پنجره را آنقدر تند آن باز می‌کنم که لبه‌‌اش به پیشانی‌ام می‌خورد. داخل خیابان شلوغ است و همه جمع شده‌اند. دست به پیشانی‌ام می‌کشم و خون روی آن را پاک می‌کنم. دوباره به خیابان نگاه می‌کنم. نمی‌دانم چه خبر شده است. یک دفعه او را می‌بینم. پیراهن آبی‌اش وسط ازدحام جمعیت توجه‌ام را جلب می‌کند. من هم یک پیراهن درست شبیه همان را دارم. خون روی پیشانی‌ام شره می‌کند. از کنار ابرویم احساسش می‌کنم که وارد چشمم می‌شود. یک لحظه چشمم را می‌‌بندم و با دست آن را پاک می‌کنم. به خیابان که نگاه می‌کنم نیست. به طرف دستشویی می‌روم. آیینه را بخار گرفته است. خودم را نمی‌توانم ببینم. از راه پله‌ها به سرعت پایین می‌روم. در باز است و اغلب همسایه‌ها داخل خیابان هستند. اما هرچه اطراف را چشم می‌اندازم، پیدایش نمی‌کنم. بین جمعیت همهمه‌ای است. به سر خیابان می‌روم و برمی‌گردم. بعد تا ته خیابان را هم می‌گردم. نیست. به کلی ناامید می‌شوم. همین که به طرف خانه برمی‌گردم دوباره او را می‌بینم. درست از روبرویم می‌آید. سرش را پانسمان کرده است. آن قدر نگاهش سرد است که احساس می‌کنم اصلن مرا نگاه نمی‌کند. دلم می‌خواهد با او حرف بزنم اما انگار حرف زدن یادم رفته است. او آرام از سر خیابان می‌رود و ناپدید می‌شود. دوباره خون توی چشمم شره می‌کند. دست روی زخمم می‌گذارم و به خانه می‌روم. سرم مورمور می‌شود و می‌خارد. گوش‌هایم زنگ می‌زند. #تبخال #شهریار_قنبری

داستان کوتاه

مشخصات

شنوندگان عزیز! بکلمه‏ های جاوید فکر کنین! وجدانتونو در نظر بگیرین. کسی چه می‎دونه که تو دنیا چه خبره. شاید یه چیزی می‎خواد بترکه. هر کی تو این معرکه یه کاری می‎کنه که با کارای قبلی‏ش فرق داره. هرکی یه کاری می‎کنه که‏ با عمل جراحی مغز فرق داره. من اینو مطمئنم چون جزء دانایان سبعه هستم، دانایان سبعه از چیزای دیگه کمتر موهوم بنظر میان اینو افلاطون گفته. سمباد ذوقولس هم تصدیق کرده عین لوطی عنتریا حرف می‎زنی کاش یه کم فهم داشتی. نیز گفته هرکی بلند داد بکشه می‎فرستنش دیوونه‏خونه. دیوارای بلند داره. دیواراش‏ چسبیده بسقف آسمون. سرشو می‎تراشن روپوش خاکستری تنش می‎کنن تاب تحمل‏ اون تشنج‏ها رو ندارم. زورقمو بآب سپردم. بآب خای که مرده‏شورا توش دلالی‏ می‎کنن. نصیب و قسمت من چیه؟ یا شاکر الشکار. تصدیق نمی‎‏کنین آقایون؟ تصدیق‏ نمی‎‏کنین سروران محترم. نیر همیشه می‎گه تو دیوونه‏خونه دو تا جا نگهداشتن و و اگه ما خیلی حرف بزنیم می‎‏برنمون اونجا. #جفت #غزاله_علیزاده

داستان کوتاه

مشخصات

نه، نه، اسم و رسم درست و حسابی نداشت؛ مثل همه‌ی ولگردا، هر گوشه به یه اسم صداش می‌کردن، تو راه‌آهن: هایک، ته شاپور: مایک، تو مختاری: قاراپت، تو تشکیلات: هاراپت، تو سنگلج: برغوس، تو توپخونه: مرغوس، تو لاله‌زار: میرزا بوغوس،‌ تو استانبول: بدارمنی، آوانس خله، موغوس پوغوس. آخرشم نفهمیدیم اسم اصلی‌ش چی هس،‌ کجا رو خشت افتاده، کجا بزرگ شده، پدر مادرش کی بوده، کجا درس خونده، چه جوری زندگی کرده‌، از کی به‌کله‌ش زده… #واگن_سیاه #غلامحسین_ساعدی

داستان کوتاه

مشخصات

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است. «یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم:... #چرا_میترسی؟ #سروش صحت

داستان کوتاه

مشخصات

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی ‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می ‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت: «عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.» با اندوه پیش رفتم، قدم‌ هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این ‌قدر بی‌ تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همه ی کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌ کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ی ضعیفی از شادی و خوش ‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی رو‌برو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست ‌و جو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم: من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می ‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم. #بی_تفاوت #فروغ_فرخزاد

داستان کوتاه

مشخصات

تمام این سال‌ها را پای پیاده ‌آمده بود، كفش‌هایش سوراخ شده بودند، آفتاب صورتش را سوزانده بود، دستانش به خاطر گرفتن چوب دستی پر از تاول بود. مرد خسته ‌از راه دور رسید و از آن دور چیزی دید. آفتاب وس آسمان درخشید. مرد دستش را سایبان چشمانش كرد، بركه‌ای دید. می‌توانست آبی بنوشد، زیر سایه درختش استراحت كند و باز هم به راهش ادامه دهد. چرا سفر می‌كرد؟ #آسمان_میشوم #پاکسیما_مجوزی

داستان کوتاه

مشخصات

تلفن که زنگ خورد، زن بلند شد و رفت نشست روی مبل سمت آشپزخانه و گوشی سیار را از روی عسلی برداشت. مرد با کنترل، فیلم را نگه داشت. دوربین داشت از لابلای مهمان‌های توی حیاط به سرعت رد می‌شد که قیافه‌ها تار شدند. مرد نگاهش به مهمان‌های تار بود و گوش‌اش به صدای زن که متوجه شود چه کسی آن طرف خط است. زن زود برگشت و نشست سر جای اول‌اش. مرد نپرسید چه کسی پشت خط بود. زن خودش گفت: - بی‌بی… گفت شام منتظره… قورمه‌سبزی… مرد چیزی نگفت. خیره شد به مردهای تار مهمان که زیر شاخه‌های سبز و آویزان نارنج، ایستاده بودند سمت چپ حوض و به افتخار داماد کف می‌زدند. زن پای چپ‌اش را انداخت روی پای راست‌اش و تکیه داد به پشتی مبل. مرد با دکمه‌های کنترل، کمی فیلم را عقب و جلو کرد تا جای مورد نظر نگهش دارد. کنترل ویدیو را چسباند به چانه‌اش و با دندان‌های بالایی لب پایینی‌اش را گاز گرفت. #غریبه_ای_زیر_درخت_نارنج

داستان کوتاه

مشخصات

نزدیک ظهر است. به خاطر جلسه، مدرسه یک ساعت زودتر تعطیل شده است. ابتدایی‌ها و پیش دبستانی‌ها با هم تعطیل شده‌اند. زمین لیز است. باران پاییزی چند روزی است که بی‌وقفه می‌بارد. با این همه، هیچ چیز جلوی جیغ و داد بچه‌ها را نمی‌گیرد. همه با هم به سمت در می‌دوند. کفش‌های ژاله با هر قدم مشتی آب به داخل می‌برند. ژاله آرام آرام می‌رود. اشکان پشت سرش دو بند کوله‌اش را گرفته و به جلو می‌کشد. تقلای ژاله را نگاه می‌کند. موهای سیاه و ش از زیر مقنعه بیرون زده‌اند. با، دست پاچه‌ی شلوارش را بالا کشیده. ساق‌های سفید و باریکش خیس شده‌اند. به در مدرسه که می‌رسد، بر می‌گردد و از اشکان خداحافظی می‌کند. ژاله می‌رود و اشکان چند قدمی باز راه رفتنش را از پشت نگاه می‌کند بعد راه می‌افتد و به کافه می‌رود. #صبر_قهوه_ای #راضیه_

داستان کوتاه

مشخصات

به شدت پشیمان شده بودم. كی می‌خواستم دست از این كارهای احمقانه‌ام بردارم. این بار دیگر حسابی گند زده بودم. همانطور كه داشتم استكان‌ها را از كابینت بیرون می‌آوردم زیر چشمی زن را می‌پاییدم. - این شوهرته؟ قاب عكس را توی دستانش گرفته بود و خیره شده بود به عكس. - آره. مثل كسی كه دارد با خودش حرف می زند گفت: - خوش قیافه‌اس. #زن #مینا_هژبری

داستان کوتاه

مشخصات

در ابتدا چیز مهمی ‌به نظر نمی‌رسید. به هر حال پوست هر كسی خشك می‌شود، به هر دلیلی. زیر چانه‌اش را هم نگاه كرد، نرم بود. پس حتماً سرما زده بود چون فقط پوست گردی صورتش خشك شده بود، مثل وقتی كه اسكی می‌رفت. كرم مرطوب‌كننده را به صورتش مالید و موضوع را فراموش كرد. #بازگشت #آزاده_فخری

داستان کوتاه

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل

مدیرکده | دانلود نمونه سوال و جزوه هیوا کیش همین حوالی الیا چت|ایلیا چت| eliachat.ir اترک فروش چت | خرید درجه ارزان|خرید درجه|خرید چت فروش و نصب انواع باسكول و سيستم هاي توزين برنامه نویسان و گرافیستان مرجع رایگان کسب درآمد پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان